پسرت ده روز در کرمان بیشتر خدمت نمی کند و بر می گردد!

آقای علی عابدینی ساکن باغ مهدی سانیج تعریف می کند : در زمان جوانی حدود سالهای 54 و 55 چون پدرم مرحوم محمدِعباس چوپان و گوسفنددار بود، من خیلی به او کمک می کردم و به اندازه ای برای زندگیش مفید بودم که اگر از روستای باغ مهدی حتی برای مدت کوتاهي به جای دیگری می رفتم، زندگیش کاملاً فلج می شد و مجبور می شد گوسفندانش را بفروشد و معیشت وی نیز مختل می گردید، هنگامی که موقع خدمت سربازی ام رسید پنج تا از گوسفندانم را نذر حضرت ابوالفضل (ع) نموده و آنها را قربانی کردم و به مردم دادم تا نکند خداوند گشایشی ایجاد نموده و از خدمت رفتن معاف گردم. پدرم نیز خیلی ناراحت بود که دست تنها می شود و چیزی نمانده بود از غصه دق کند. یکی از روزها که به خانه آمد اهل خانه دیدیم که بسیار پریشان بوده، گریه می کند و گریه اش قطع نمی شود. با خود گفتیم که چی شده پدر این قدر ناراحت و متاثر است آیا کسی کتکش زده، دعوا کرده و... تا اینکه بعد از مدتي گریه اش قطع شد و گفت : هنگام چوپانی خواب رفتم و در عالم خواب آقا بزرگ (حاج سیدمحمود رستگاری) به من فرمودند: ناراحت نباش پسرت می رود خدمت ولی برمی گردد و من هم چون این خواب را دیده ام یک گوسفند نذر آقا کرده ام که شما خدمت نروی! چند روزی از این قضیه گذشت و این دفعه در عالم خواب مرحوم ناصر آقا (حجت الاسلام سیدناصر نجفی بن سیدعلی بن سیدابوالقاسم) به خودم فرمودند: غصه نخور! شما کرمان می روی و ده روز خدمت می کنی و بر می گردی! پس از این تاییدات باطنی سرانجام به سربازی اعزام شدم ولی درست پس از پایان ده روز کار به گونه معجزه آسایی درست شد و روز یازدهم من در باغ مهدی گوسفندان پدرم را می چراندم با برگه معافیت دائم از خدمت.

 

 

طباطبا
شجره نامه
کرامات
خاندان
علمای یزد
پایگاه های مذهبی
قصص
مقالات
زندگي نامه
خاطرات
پيوندها
نگارخانه
تماس با ما
صفحه اصلی
آرشیو

کليه حقوق  سایت متعلق به مدير سايت بوده و هر نوع برداشت از آن  شرعا و قانونا تنها با ذکرمنبع مجاز است